السيد الخميني

53

ديوان امام ( فارسى )

عاشق سوخته پرده بردار ز رُخ ، چهره گشا ، ناز بس است * عاشق سوخته را ديدن رويت هوس است دست از دامنت اى دوست نخواهم برداشت * تا من دل‌شده را يك رمق و يك نفس است همه خوبان برِ زيبائيت اى مايهء حُسن * فى المثل در برِ درياى خروشان چو خس است مرغ پرسوخته را نيست نصيبى ز بهار * عرصه جولانگه زاغ است و نواى مگس است داد خواهم غم دل را به كُجا عرضه كنم * كه چو من دادستان است و چو فريادرس است اين همه غلغل و غوغا كه در آفاق بود * سوى دلدار روان و همه بانگ جرس است